اگر به دنبال مطلب خاصی می گردید آن را در سایت جستجو کنید...

گلچینی از رباعیات ناب حکیم عمر خیام نیشابوری


حکیم عمر خیام نیشابوری :: Omar Khayam :: Омар Хайям :: عمر الخیام ...

گلچینی از رباعیات ناب حکیم عمر خیام نیشابوری را برای دوست داران سایت حکمت ۲۰ گردآوری کرده ایم امیدوارم لذت ببرید.

.

.

.

.

رو بر سر افلاک و جهان خاک انداز
می میخور و دل به ماهرویان میباز
چه جای عتاب آمد و چه جای نیاز
کز جمله رفتگان یکی نیامد باز

.

.

.

.

آنرا که وقوف است بر اسرار جهان
شادی و غم و رنج برو شد یکسان
چون نیک و بد جهان به سر خواهد شد
خواهی همه درد باش و خواهی درمان

.

.

.

.

این غافله عمر عجب می گذرد
نیکوست که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای قیامت چه خوری
در ده قدح باده که شب می گذرد

.

.

.

.

سرمست به میخانه گذر کردم دوش
پیری دیدم مست سبویی بر دوش
گفتم که: چرا نداری از یزدان شرم
گفتا که: کریم است خدا باده بنوش

.

.

.

.

یاری که دلم از بهر او زار شدست
او جای دگر به غم گرفتار شدست
من در طلب داروی خود چون کوشم؟
چون او که پزشک ماست خود بیمار شدست

.

.

.

.

افسوس که نامه جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی طی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد، کی شد

.

.

.

.

گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
زنهار که سرمایه این ملک جهان
عمر است بدان سان گذرانی گذرد

.

.

.

.

گر من ز می مغانه مستم، هستم
ور عاشق و رند و بت پرستم، هستم
هر کس به خیال خود گمانی دارد
من خود دانم هر آنچه هستم، هستم

.

.

.

.

از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
و ز تار وجود بود ما پودی کو؟
از آتش چشم پاکان وجود
می سوزد و خاک می شود، دودی کو؟

.

.

.

.

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به گمان تمامی عمر نشست
آن به ننهیم جام می را ز دست
نوشیم و شویم خوش، نه هشیار نه مست

.

.

.

.

اندیشه عمر بیش از شصت منه
هر کجا که قدم نهی بجز مست منه
زان پیش که کاسه سرت کوزه کنند
تو کوزه ز دوش و کاسه از دست منه

.

.

.

.

آنکه سطری ز عقل در دل بنگاشت
یک لحظه ز عمر خویش ضایع نگذاشت
یا در طلب رضای ایزد کوشید
یا راحت خود گزید و ساغر برداشت

.

.

.

.

خورشید سپهر بیزوالی عشق است
مرغ چمن خجسته فالی عشق است
عشق آن نبود که همچون بلبل نالی
هر گه که بمیری و ننالی عشق است

.

.

.

.

گاه سحر است خیز ای ساده پسر
پر باده لعل کن بلوری ساغر
کاین یک دم عاریت در این کنج فنا
بسیار جوئی‏‎ّ و نیابی دیگر

.

.

.

.

این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذره و هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است؟ که تا روز شمار
بیخود شده و بیخبرند از همه کار

.

.

.

.

زنهار کنون که می توانی باری
بردار ز خاطر عزیزی باری
کاین مملکت حسن نماند جاوید
از دست تو هم برون رود یک باری

.

.

.

.

من باده خورم و لیک مستی نکنم
الا به قدح دراز دستی نکنم
دانی غرضم ز مستی چه بود؟
تا من چون تو خویشتن پرستی نکنم

.

.

.

.

ما افسر خان و تاج کی بفروشیم
دستار قصب به بانگ نی بفروشیم
تسبیح که پیکر لشکر تزویر است
ناگاه به یک پیاله می بفروشیم

.

.

.

.

آب رخ نو عروس زر پاک مریز
جز خون دل تائب تابناک مریز
خون دو هزار تن ریاکار خراب
بر خاک بریز و جرعه بر خاک مریز

.

.

.

.

در پرده اسرار  کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ کس آگه نیست
جز در دل خاک تیره منزل گه نیست
می خور که چنین فسانه ها کوته نیست

.

.

.

.

ننگی است به نام نیک مشهور شدن
عارست زجور چرخ رنجور شدن
خمار ببوی آب انگور شدن
به زانکه بزهد خویش مشهور شدن

.

.

.

.

گویند مرا که: می تو کمتر خور از این
آخر به چه عذر برنداری سر از این
عذرم رخ یار و باده صبحدم است
انصاف بده چه عذر روشن تر از این

.

.

.

.

آن مایه که نوشی ز جهان یا پوشی
معذوری اگر در طلب آن کوشی
باقی همه به رایگان نیرزد، هشدار!
تا عمر گرانمایه بدان نفروشی

.

.

.

.

جامیست که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش

.

.

.

.

ساقی غم من بلند آوازه شدست
سرمستی من برون ز اندازه شدست
با موی سپید سر خوشم کز خط نو
پیرانه سرم بهار دل تازه شدست

.

.

.

.

از جمله رفتگان این راه دراز
باز آمده ای کو؟ که خبر پرسر باز
زنهار در این دو راهه آز و نیاز
چیزی نگذاری که نمیایی باز

.

.

.

.

تا در تن تست استخوان و رگ و پی
از خانه تقدیر منه بیرون پی
گردن منه، ار خصم بود رستم زال
منت مکش از دوست ار بود حاتم طی

.

.

.

.

از خالق بخشنده و از رب رحیم
نومید مشو ز جرم و عصیان عظیم
گر مست و خراب خفته باشی امروز
فردا بخشد به استخوانهای رمیم

.

.

.

.

خوش آنکه در این زمانه آزاده بزیست
خرسند به هر چش که خدا داده بزیست
وین یک دم عمر را غنیمت شمرد
آزاده و با ساده و با باده بزیست

.

.

.

.

تا هشیارم طرب ز من پنهان است
چون مست شدم، در خردم نقصان ست
حالیست میان مستی و هشیاری
من بنده آن که زندگانی آن ست

.

.

.

.

تا چند کنیم عرضه نادانی خویش
بگرفت دل از بی سرو سامانی خویش
زنار از این سپس میان خواهم بست
از شرم گناه و از مسلمانی خویش

.

.

.

.

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز باده کن عزم درست
کاین سبز که امروز تماشا گه تست
فردا به جام باده کن عزم درست

.

.

.

.

گوینده ترا بهشت با حور خوشست
من می گویم که آب انگور خوشست
این نقد بگیر و دست از نسیه بشوی
کاواز دهل شنیدن از دور خوشست